تبليغاتX
پرسونا
ما بی چرا زندگانیم -- آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
احتمالا اینجام داره تبدیل میشه به این ته مهای قلبم که خیلی راحت نمیشه دیگه توش سرک کشیده و پر شده از یه عالمه غبار

خیلی راحت نیست واسه آدم سرگیجه داشتن،اونم بعده 29 سال که مدام مث یه میگرن میگیره و ول میکنه،خودمم نمیتونم خیلی چیزا رو از خوب و بد بفهمم .

فقط قصه من شده تلاش دایم کردن واسه راضی کردن خودم که: میشه ، آره هنوزم میشه زندگی کرد،اما واسه چیشو نمیفهمم!واسه چی باید هزار هزار چارچوب هوار شده رو سرم و تحمل کنم و بخوام با اینهمه گه بودن دنیای اطرافم تو قل و زنجیرای آدمای دور و برم و قواعد تاریخ ساخته و اجتماع پسند دست و پا بزنم؟

پر شدم از خشم بودن،به نظر من از وقتی پامون و تو زندگی میزاریم هر لحظه انگار خشممون بیشتر میشه از هرچقدر نفهمیدن اطرافمونه...

هر لحظه که تو ناخوداگاهمون نمیفهمیدنیهامون و بیشتر تحقیرآمیز حس میکنیم و دست و پا میزنیم واسه سرکوب کردنش،انگار پر میشیم از خشم درونیه وحشتناکی که بقول هدایت مثه خوره س....

چشامو که واکردم نفهمیدم کجام،سینه رو که به دهان گرفتم فقط نگاه کردم،از روی زمین که پرزهای قالی رو مکیدم کنجکاو بودم که ایا این میشه جوابم؟روی دوپام که وای میستادم جستجو کردم.... به اجتماع که پا گذاشتم از همون لحظه ای که عینهو دلقک وسیله تفریح اطرافیام بودم و با داشتن یه بچه عیاشیشون به اوج میرسید و بودنشون و معنی میدادن تا وقتی تنهاییام و با دوستای به ظاهر پر کننده،پر کردم

باور کن همش یه تلاش بود،وقتی عاشق شدم اونم واسه این بود که خلاء نداشتن همون جستجوی قدیمیمو پر کنم ،وقتی پول در آوردن هدفم شد،وقتی رفاه وسیلم شد،و وقتی تنها مرگ،تنها مرگ دستمایه ی لحظه های گذروندنیه زندگیم شد،همش فقط یه بهونه بود واسه نریختن اشک نفهمیدن رو چشام.

قصه هممون عینهو همه،تلاش و تلاش و تلاش واسه مردن... ته خطه همه قاعده ساختنهای دورو برمون باورم شده یه چیزه و مثه یه احمق با داشتن این باور خودمو خر میکنم و سر به چپ و راست میگردونم و بازم کنجکاوی میکنم و هنوزم کودکانه واسه فردام میدوم....

چقدر دلم میخواست اونقدر مردونگی توم بود که اینهمه تنهایی و خودم تموم میکردم و به سرانجام محتوم خودمو زودتر میرسوندم..............

وای "مرگ"

وای "مرگ"

چقدر نیاز دارم گرمی ه دستاتو حس کنم

چقدر دوست دارم بتونم بجای همه عشق بازیها تو رو تو آغوشم بگیرم و این خودم باشم که دعوتت میکنم...

وای "مرگ"

وای "مرگ"

چه اسم دلنشینی،انگاری تنها مفهومیه که وقتی بش فک میکنم دیگه دلم جستجوکردن نمیخواد

وای "مرگ"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:29  توسط م  | 

همیشه پرواز منو به نوشتن وامی داره،نمیدونم چه قصه ای داره این سکوت تو ابرا.انگاری میشه بیشتر به تمرکز رسید.

واسه آدم بیش فعالی مثه من رسیدن به یه سطح تمرکز کلی غنیمته،تازه چه برسه که تو ابرا هم باشم  . چند وقتیه خودمو ملزم کردم یه تایمایی با خودم خلوت کنم ،فک کنم حالا حتی به هیچ چی هم شده.مهم اینه که بتونم دوباره با سکوت درونی ه خودم ارتباط برقرار کنم.هرروز میرم پیاده روی.لا اقلش اینه که این یه ساعتی که تو جاده تندرستی میدوم و پیاده روی میکنم باعث میشه یکمی اکسیژن تازه به این ریه های زپرتی ه من برسه و یه کوچولو هم تو دنیای درون خودم غرق شم.

دنیای درونمون چیزی که خیلی وقتا حتی تا انتهای بودنمون سعی نمیکنیم توش سرک بکشیم.

این زمان لامصب چیه که ذهن منو این جوری تو خودش درگیر کرده.مفهوم زمان بدجوری داره با خودش منو گلاویز میکنه و هرچی بیشتر توش غور میکنم انگاری مث اون گیاههای آدم خار بیشتر تو دهنش منو میبلعه.

بگذیرم.خیلی آدمای کمی هستن بتونن تو دنیای هم بدون سرک کشیدنو جستجو کردن وارد شنو بدون گوش دادن بشنونو بدون نگاه کردن ببینن.آخه دنیای ما پر شده از قواعد،قاعده هایی که باعث میشه پلکامون نسبت به دیدن حقیقتا بسته شه و فقط به رد شدن آنی از کنار هم اکتفا کنیم.

(یه استاد داشتم خیلی به فیزیولوژی مسلط بود ،چند جلسه راجع به این بحث میکرد که چشمهای ما یه سری حد اقلها را میبینه،جون نگاهها و مفاهیم بینایی که به ذهن  منتقل و اونجا بصورت تصاویر ترجمه میشن ،همه طول موجهاست)

قطعا برات پیش اومده که یه وقتایی شونت به شونه ای گیر کنه بدونیکه دردت  بیاد و حتی حس کنی یه چیزی به سرعت برق عبور کرد و رفت.

من همیشه به این معتقد بودم که هیچ اتفاقی تو زندگی ماها اتفاقی نمیوفته.هممون درگیر ه یه برنامه ریزیه خیلی منظم و دقیقیم و انگار تو موجای آروم یا پر شتاب زمان داریم داریم دستو پا میزنیم و به واسطه تلاطم آبها به یه سری تقاطع ها برخورد میکنیم. تو مثال من آب همون زمانه و ما هم شناگرایی که تو تصادفای آدما میتونیم به سرعت عبور کنیم یا مکث کنیم.اینجاست حداقل اختیار ما!!

صدای این کوهن چی داره،وایییییییی،دیوونم میکنه مخصوصا این آهنگ اول آلبوم 2001 ش خیلی دوست داشتنی ه.

خیلی وقتا میشه تو جریان این بودنه خودمونو  ول کنیم و بزاریم این آب غران ما رو باخودش ببره.اما این مهدی ه کل شق نمیتونه تا الان خیلی  ا خواستن تلاش کنن تا بتونن رویه زندگی و بازی ه منو عوض کنن اما انگاری ذات من با جنگ به دنیا اوموده . میجنگم با همه بودنا و با وجود داشتن .باید اونقد تلاش کنیم تا لااقل تو اوج لذت این تلاش کردنه از بودنم خلاص شم.

میشه به راحتی قصه شنای آروم رو تو این دریا تنظیم کرد آخه این دریا انگاری با رویه ماها تنظیم شده اگه بخوای تند تند تلاش کنی تا شاید به یه ساحلی چیزی برای تکیه کردن برسی آبا تند تند شروع میکنن به تلاطم و موج شدن،اما اگه بگی تسلیم.آره همینکه بگی  .وای مث همین الان انگاری به غرور این هواپیما و هوای اطرافش برخورده تا نزاره آرامش تو نوشتم داشته باشم.منم مثه یه فاتح نشستم اینجا و سعی میکنم تا تایپ کنم .دقیقا قصه همینه این دنیایی که ما اومدیم خود خوده یه اسب وحشیه که به نظر من ما رو سوارش کردن و ما  باید تا انتهای مسیرمون بتازیمونش.

قصه صحبتای من و این حاج آقای کناریم فک کنم واسه همه هم سفریام جالب بیاد.نه آقا حرف تو سرش نمیره که نمیره.این کله شقیه من فک کنم کلی بهمش ریخت.احتمالا امشب تو نماز شبش منوبه عنان یه بی دین که خدا به راه راست هدایتش کنه، دعا کنه....

روزگار عجیبیست نازنین

روزگار عجیبیست نازنین

و عشق را

خدا را

.....

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:29  توسط م  | 

اگه میشد این کلمه ها را دور میکردم از خودم.از واژه های دور و برم تا آدمای دوست داشتنی هزار گوشه کنار.اینجا زمین و ما در عمق هستی.وقتی چند روز پیش از تو عکسای هابل از زمین دنبال خودم گشتم نبودم!!

هرچی بیشتر خیره شدم نبودم.هرچی با دقت نگاه کردم نه خودم دیده میشدم نه زمینی که پر غروره بودن زیر پای من داره ایستادگی میکنه و من از خودش میزاد و تو خودش میبلعه.از یه اسپرم ساخته میشیم.اسپرمی که از همین خاک ساخته شده و تو همین خاک بازم به یه کرم تبدیل میشیم تا ماده اولیه همون اسپرم رو بسازیم.اینم شد یه چرخه بی نقص و کامل.

فریاد بزنم؟

به نظر فایده داره؟

اگه داشت که اینهمه هر رو باز تولید نمیشد و همه از خستگیشون آرم نمیشدن.

باید نوشت حتی اگه چرت و پرت باشه.اینجا میشه خود خوری نکرد و با تنهایی و سکوتش عین کوچه پس کوچه های دانشجوییم حرف زد.

چقده شبهای اون دوران و دوست داشتم.ساکت بودن تو اوج شرجی بودنش یه جورایی میشد توش غرق شد.تا دم دمای صبح قدم بزنم و به دورو برم عینهو یه گنگ خیره شم.تو پارک بخوابم واز همنشینی با آدمایی که دنیاشون خیلی پر معنی تر از من بود حال ببرم.

خیلی وقتا دلم واسه اون موقه ها تنگ میشه.نمیدونم چجور مسخی بود که هنوز اثرش توم پره

انگاری این نوشتن ه از ننوشتن خیلی بهتره لااقلش اینه که تو همین چندتا کلمه که هی دارن مدام تکرار میشن،یکمی آب به بدنم میخوره خنک میشم شاید این داغی و بشه راحت تر تحملش کرد.

دارم میسوزم نمیدونم از درونم ه یا ......

فقط این سوختن و کاملا میفهمم.داره آتیشم میزنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 18:15  توسط م  | 

دارم از تو صفجه کلی اینچی این تلوزیون روبروم زیر پامو نیگاه میکنم.دوباره بلند شدم . از این شهر نمیدونم چرا همیشه حسام چند گانه بوده.چرا تمام تلاشم و کردم که باش آشتی کنم اما انگاری نمیشه.بازم باید صدایی این دوستمونو بشنوم که میگه:

                                               وقتی تو نیستی ٫قلبمو  .......

خوبه ،نه؟خوبه آدم به یه چیزایی خودشو وابند کنه.دلم بدجوری میخواسته مست شم.خیلی وقت میشه که دلم همش منو به سمت یه چند دقیقه هم که شده مستی بکشونه،اما نه!

خوبه آدم یه چیزایی واسه خودش نیگه داره .نه؟ خوبه بخوای و بگی نه.هنوزم میتونم پای حسام بایستم.اما نه دیگه واسه آدما.نه نه

آدما هممون رنگمون عینهو همه.بی وفا و زودگذر.این تقصیر خودمونم نیست.آخه بودنمون تو این دنیا بهمون فهمونده فقط باید عبور کرد.پس تا وقتی لازمه همو نگه میداریم ویه وقتایی هم دیگه احتمالا لازم نیست.پس باسد بگیم بای بای .از همون راهی که اوده بودی برگرد و برو.جدی ما با خودمون چی فک میکنیم؟

نمیدونم چند وقته سعی میکنم اولین بار همه سوالامو از خودم بپرسم.ببینم خودم چی میگم؟اما باورت نمیشه اگه بگم کلیاشم جواب داره.جوابایی که میترسوندم.میترسم از اینکه خلاف نرم همه اطرافیانم و رفتاراشون باهام دارم پاسخ میدم. و میترسوندم که خب پسر خوب اینجوری که داری میری بایدم همین حد تو لاک خودت غرق شی.

یادته یه وقتی گفته بودم خیلی وقتا حس میکنم مث اون شازده کوچولوام که از یه دنیای دیگه اومده و همه چیه دنیای شما ها واسم کلی تعجب داره و تنهایی.

میگفتم دنیامون با هم فرق داره!و این منو دایم بیشتر میترسونه.هروقت دست دراز میکنم آخرش دستم یه جورایی بریده میشه.انگاری باید یاد بگیرم.به خدا نمیشه.نمیشه  نمیشه که نه.باید بگم نمیتونم.راستش چند وقته دارم تلاش میکنم اما نمیتونم.هنوزم حس میکنم اگه لازم باشه باید دورو برم را واسه خودم نخوام.باید همه چیو واسه نردبون شدن نبینم.اما این رسم دنیامون نیستا.اینجا که ماییم.سیاره فعلیمون.زمینی بودن یه اقتضایایی داره: اولیش همین ه که همه چیو باید از دریچه چشم خودمون ببینیم.بعد از دریچه چشم خودمون تفسیر کینم.همه چی حول محور همین خودخواهیست.یه جورایی بدیهی ه وقتی میبینی اینا که خواستن از شر این قاعده ها دور شن چه به اسم عارف چه مرتاض و جوری و هوایی و دیووونه.همشون فقط داشتن تلاش میکردن از خودشون،خودشونو دور کنن.شاید این بود که یهو تو چشه خیلیا هم عجیب میومدن.مردم انگشتاشونو بالا میوردن و تو تاریخ هم همیشه به هم نشونشون میدادن.

نمیدونم.از این آبای خلیج چه فارس چه عرب چه هر اسم دیگه ای که میگذرم.همیشه یه خاطره تو سرم ذوق ذوق میکنه.یه جور اظطراب یه دفه که میومدم تو خواب و بیداری وقتی تو بیزنس جا نبود نشوندنم تو ردیف اول.تمام راه داشتم سعی میکردم فقط خوابم ببره تا زمانو نفهمم که زودتر برسم.دیدی وقتی میخوای یه چیزیو انگاری همه چی دست به دست هم میده تا دورترت کنه.اینم از خواسیت همین بودنمونو مان دورو برمون

 

دیشب داشتم با خودم فک میکردم شاید خیلیا وقتی دارن برمیگردن ایران کلی تب و تاب داشته باشن.اما واسه من هر دفعش شده عینهو اون قدیم ندیما، جمعه ها عصر ،اون موقعها که عصرا تو پاسیو اتاقم میشستم رو به حیاط و منتظر اومدن امام زمان بودم(راستی هنوزم باید باشم؟) یه غربت عجیبی داره این عصزای جمعه،نمیدونم واسه اومدن امام زمان بود یا واسه تموم شدن تعطیلیام و اینکه فردا صبح زود باید میرفتم مدرسه،خلاصش اینه که الانا هم هروقت میخوام برگردم ،دوباره میشم عینهو همون بعد ظهرای جمعه.....

یه وقتی با خودم فک میکردم بعیده دوست داشتن زیادی مث این فیلما به تنفر منجر شه،اما حالا کاملا تمام تلاشمو دارم میکنم که رنگ لعابی این دوست داشتنه که تو یه کوره داغی پخته شده از بین نره تا اون ور نفرت خودشو نشون نده.هر وقت به دل خودم نیگاه میکنم خوشحال میشم و بازم از قبلم پر شور تر تو دوست داشتنه.اما به اتفاقای دورو برم که نگاه میکنم همون ته تلخیه تو حلقم و حس میکنم واینکه چقدر میتونم از همه بدم بیاد.....

فک کنم از خلیج فارس رد شدیم.الان رو کویریمُ کویری که بوی پستی اطراف اصفهونو و میده .......

واسه این چند وقته حتما دلم میخواد برم مدینه.همه به من میگن معلومه تو چه مرگته میخوای بری اونجا؟اونم تو؟خب حالا چرا مدینه؟برو مکه! اما هیچکی تو دلمو نمیدونه.میدونی این تنهایی چیزه عجیبیه.باید بگردی ببینی با کدوم خاک میتونی یکمی خاکستر واسه سرد شده داغیش وسوزشش پیدا کنی.میرم .میرم اونجا .لااقل اونجا میدونم از ته دلم میتونم عینهو فروردین امسال هق هق کنم.اونم واسه خودم.این خوبه.خوب نیست؟خوب نیست یه گوریو پیدا کنم تا بتونم عینهو یه چاه سرمو بکنم توشو از تنهایی خودم زجه بزنم.هرچی بیشتر بفهمی.بیشتر دیوونه میشی از تنها بودن.کله اجتماع دورو برمون یه خالی بندیه زودگذره.

همه واسه این به هم چسبیدن تا عینهو یه انگل از هم بمکن.حالا به هر شیوه ای که شده.ته تهش یه تنهایی و نمیشه خودم و گول بزنم.ته تهش وقتی چشامو باز میکنم انگاری دنیام یهو اون رنگ دورو برشو از دست میده.همه چی دور میشه و من میمونم یه دنیای خالی.همه اطرافت بقول اون استادم یهو فرو میرزه و نابود میشه.اطراف و تصور کنین،بدون هیچی.اصن به نظر قابل تصور میاد این هیچیه؟

 

دنیام خیلی وقته فرو ریخته و هیچکی نیست که تو این فرو ریختگی بشه شریکش کرد.

اینجوری تصورش کنین از همه اطرافتون رنگو هجمشو بگیرید.اونوقت میریزه همه داشتهاتون میریزه.همه چی تو یه کلمه مزخرف خلاصه شده:زمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 1:2  توسط م  | 

ادم تو لحظه مرگ از كارايي كه نكرده دیوانه ميشه...

 

وقتي ميريم رو صندلي اين كافه نزديك خونه ميشينم و گوشه صندليش كز ميكنم دوده پك سيگار نيم كشيدم و از گلوم بيرون ميدم بازم ميتونم حس كنم كه اين بخار خاكستري داره تلاش ميكنه يه بودنو نشون بده.

 

شب شده و تنهايي اين گوشه به رفت وآمداي صندلياي كنارم و دوروبرم بي توجه ...

شب شده ، يه جورايي يه كورسوي تو اين صندلي ....

 

بي مهابا بگم خيلي شهامت ميخواد از عصري تا حالا اين گوشه رو اين نيمكت قديمي كز كردم و سيگار پشت سيگار فقط به پك زدن سرم و گرم ميكنم. تو بازي كردن با اينكه چجوري ميشه شكلاي مختلفیو بوجود آورد غرقم.

فقط هر از گاهي صداي غژ غژ صندليايي كه خالي ميشن و پر ميشن ميتونه چشامواز دید زدنه دهنم دور كنه.

يه جورايي خودخواهانه به نظر ميرسه، انگاري اين ميز شده ماله من. صبحها وقتي پرسه زنون فقط پاهامو ميكشونم به يه را رفتن هميشگي تا اين دارايي پر وسوسم وتو اين كافه تاريك يكي نياد و نقاپه.،انگاري همه چيو ميدونم.

همه سوالامو خلاصه ميكنم تو ترديد اينكه كسي نشسته؟ كسي رو ميز ه هميشگيه من! نه نه بعيده؟ بايد تند تند بكشونمشون و حتي به اعداد سنگاي خيابونم ديگه توجهي نكنم. شاید اين شمردنه منو از زمان دور كنه، يا نكنه وقتي چشمم رو زمين خيرست و داره معادلات حل نشدشو دوره ميكنه ، يه كوچه رو رد كنم.

 صداي تیز دره اينجا رو دوست دارم مثه يه زنگه قديمي ميمونه، انگاري از همون اولشم ميخواسه بگه هزار ساله دارم باز و بسته ميشم واسه اينكه نشون بدم يكي داره مياد...

دورو برم و  نگاه نميكنم. مث اينا كه يه چیزي گم كردن فقط چشمم يه طرف و ميپاد.

 قشنگ انگار این اظطراب لعنتي هر روز منو ديونه ميكنه تا بشينم رو تو.....

واي حالا ميتونم اين پاکت عرق كرده سيگار و وا كنم، وقتي اولين پك خودشو نشون ميده ديگه مطمئن ميشم كسي بلندم نميكنه،

بازم اين دفتر ياداشتو بر ميدارم

نوشته هاي توش نيست كه منو اولش ....

نه نه اين جمله ها رو دوست ندارم، مثه همه فيلما ورق نوشته هامو پاره نميكنم، بزار بیاد. بزار اين تلاشه تو همه كلمه هام م جمله هام پيدا باشه.....




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 16:23  توسط م  | 

انگاری این خلوت ماها تموم شدنی نیست.

دست و پا میزنیم تا بخندیم و شادی کنیم. به خودمون نشون بدیم هستیم و داریم تو جریان آب شنا میکنیم.و چقدر این آب خنک پوست پر هیجانمون و قلقلک میده.

شب ا رو دوست دارم .این وقتا وقتایی ه که میشه به خودم نگاه کنم،برگردم و همه لحظه های گذشتم و مرور کنم.خاطره ها اگه نبود .. اگه نبود..اگه نبود

همیشه وقتی شب میشد و سکوتشو رو چشام حس میکرد،انگاری تازه کلم به کار میوفتاد.خیلی شبا رو از یادم نمیره.شبایی که زمزمه کردم.شبایی که نوشتم و شبایی که تو عین همه بودنا با خودم و انگشتام ....

بگذریم،خیلی حرفا باید تو ننوشتنا بمونه.ما فک میکنیم همه چی تو حواس ماست که در جریانه ،اما به نظر من سخت تو یه دنیای ساختگی ه کاذب دست و پا میزنیم و قاعده میسازیم.انیشتین گفت اگه سرعت انسان از سرعت نور فراتر بره میتونه از زمان گذر کنه،اما این واقعیتیه که جسم نمیتونه ازحدود تعین شدش عبور کنه.ما داریم تو قالبای سخت پوستمون تقلای پروانه شدن و میکنیم.

اینجا یه انسان نشسته که سرگردون ه از هزار و یه وجب نفهمیدنش.از اینکه تلاش میکنم تو بزور دست و پا زدن ام.

یه وقتایی با خودم فک میکنم انگار خیام راست میگه و هزار و یه نفر مثل اون که تمام دنیا و بودنمون و باید به نئشگی و مستی بگذرونم.اینجا بیشتر شبیه یه صفحه بازیه که باید بدون توجه به قاعده های پیش ساختش همون گوشه مث ه یه سرباز بشینیم و به حرکتای مهره های دیگه دل نبندیم.

ما خیلی تنهاییم.خیلی .اونقد تنها که حتی یه وقتایی خودمونم تو روی خودمون داریم نقش بازی میکنیم و به این بازی ه عادت کردمون و قواعدش احترام میزاریم.

ما خیلی تنهاییم.حتی وقتایی که عاشق شدیم.وقتایی که فک میکنیم دیگه تو اوج داشتناییم باید به این فک کنیم که همه اینا میتونه یه گذر گاه باشه.اصلا آدما نباید به هم دل ببندن.هممون یه جورایی داریم از کنار هم عبور میکنیم و چه دیر یا زود باید این عبور ه اتفاق بیافته و چقدر درد آور میشه اگه به بودنای هم، به عنوان یه انس همیشگی نگاه کنیم.

به قول اریک برن اکثر ما آدما از روابط سالم دور شدیم.شاید برن روش نشده بگه همه ما آدما داریم یه جورایی خوداگاه یا ناخوداگاه،برنامه ریزی شده یا بی برنامه با هم بازی میکنیم.بازیهایی که هممون سعی میکنیم برنده نهاییش باشیم و این همون قانون جنگل ه

بخوایم یا نخوایم نهایت قاموس ما همون حیوان بودنه و این دنیای ما هم یه جور جنگله ،جنگلی با قوانین انسان شمول.نخوری میخورنت همون اصل ه حالا رنگ و لعابش متفاوت تر شده و توجیهاش از زبان رفتاره یه گرگ با ضرایب ذهنی ه اون تبدیل شده به انسان با ضرایب فهمیش.

این خلقت خیلی قانوناش سادست.اومدیم تا بدویم و بمیریم چون بخوایم یا نخوایم همگی یه چورایی داریم تو چرخ دنده های یه حرکت  نقشمون را بازی میکنیم.

وقتی از خیلی بالا تر به خودمون نگاه کنیم از اونجایی که کهکشان پر عظمت ما یه کودک نابالغ به نظر میاد،اونجا میتونیم به وضوح درک کنیم که انسان با این همه تعریف پر طمطراقی که ازش تو تابامون نوشته با مولکولای تو بدن ما هیچ فرقی نمیکنه.

تنها تفاوتی که همه موجودات را از هم جدا میکنه فقط زمانه،حتی مکان هم تو سیطره همین زمانه که تعریف میشه و به وجود میاد.زمان      زمان        زمان

 

و وای به نفهمیدنای ما ،به تلاش ما واسه فهمیدن،خیلی وقتا به اینکه از بودنم استعفا بدم فک میکنم،دارم واسه چی میچنگم ؟برای بقای چی؟برای بدست آوردن چی؟برای آرامش؟آرامش یعنی چی؟هدف اینهمه تلاش چیه؟اینهمه خودخواهیا رو دیدن و ساکت بودن! اینهمه حق همه رو از بین بردن وتلاش واسه خوردن قبل از اینکه خورده بشم!

ته خط ه کجاست.

واقعا خلقت بی نقصیه. نه یرش پیداست و نه تهشو اینجا رو پر کرده از بازیچهه هایی واسه خریتمون.اینکه بیایم و بگذریم و نقشمون و ایفا کنیم وبریم .حالا بدنیا میایم تا چندین سالگی کودکیم و در حال آموزش

تا چندین سالگی نوجوتنیم و در حال کنجکاوی

تا چندین سالگی جوانیم و در حال عاشقی

تا چندین سالگی

تا چندین سالگی

تا چندین سالگی .......................                       و تهشم عین یه نجاست متعفن از پرتمون میکنن بیرون،اما بازم به ناکجا آباد.همون ایستگاه آخری که هیچ کس هنوز نتونسته از رفته هاش بشنودش

 جدی،چیو اینقده جدی گرفتم؟ اگه ته تهم هنوز یه چندتا کورسوی امید بود این ریه مزخرفم و خودم پاره میکردم تا بعضی وقتا از فرت سرفه های دیوانه وارش......

اصلا به توی خواننده من ه نویسنده چه ربطی دارم،تو به خود ه احمقت فک کن و هزار و یک برنامه دراز مدت واسه بودن.پاشو الان وقت راز و نیازه واسه اینکه ثواباتو جمع کنی و یا نکنه تو از اون دسته ای که همیشه نگرانی خاطرت چند هزارم درصد اضافه شدن سود درآمدای مالیته و یا داری به عضق بازی جدیدت فک میکنی ...

نمیدونم اما خودم که میدونم خیلی خرم،خر که به انتخابای کم این دنیا دل خوش کردم.

آره خیلیا دورو برم نشستن و از لذت بردن اطرافم گفتن،مهدی! ببین چقد خلقت زیبایه،بش فک کن،بیاندیش،با دقت نگاه کن،چقدر از همین دیدنای کوچیک آرامش بت دست میده.دیگه میخوای اون غول خوابید ه رو واسه چی؟ بزار تو تنهایی خودش بپوسه و تو سرمست باش از پیروزی به اون.

اون جاش زیر آبای گذروندن هر روزمونه

 ومن بازم خرم که به حرف اینهمه دالایی لاما نما و کریشنا مورتی مسلکها گوش نمیدم

به حرف محمدها و مسیح ها،راه زیبای بشر را کشف نمیکنم و به تمام عشق بازیهایی که با لبای خدا تو اون دنیا بکنم فک نمیکنم

به رفتارای هزار و یه حاتم طائیا و بیل گیتسا...   مهدی تو میتونی هیتلر و ناپلئون شی و نسل بشر را نجات بدی یا برصی سایی برای عبادت حق تعالا

مهدی هنوز هم تو جهل و نفهمی خودش دست و پا میزنه و هنوز به فاعده های دلش تو نگاه کردن به اطراف پایبند

کاش این چشا مال من نبود.کاش هرگز جمله های کتابارو نخونده بودم.کاش چشم به دو تا نگاه نمیوفتاد

دلم میخواد مست کنم،اما هنوز به عهدم پایبندم.عهدی که با دلم بست

 

 

حلقه بر در میزنیم،ما که خود فی نفسه حلقه بر دریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 1:40  توسط م  | 

میخوام واسه خودم بنویسم.این کلی خوبه.دیروز تمام چمران و بارها دور زدم و گریه کردم.این فریاد و هق هق آخراش دیگه ته صدایی مونده بود و هیچ اشک.

چند روز پیشم همین شد.وقتی همه هق هق ام تموم میشه.انگار آروم شدم.انگار یه مسکن رو اون تاول چرکی ای که ذوق ذوق میکنه،گذاشتم.

من گریه رو دوست دارم.افسردم؟آره بعید نیست.اینم یه بخشی از افسردگی ه من ه

تو خودم دارم حل میشم.نمیدونم به کجا می کشه این قصه سربسته.

دیروز رفتم طرف جعبه قرصا.تمامشونو برداشتم.دلم میخواد یه بیلاخ ه گنده بدم به هرکی آفریده و هرچی آفریده ی توشه.اما خود بغض داشت خفم میکرد.من مصمم برای رفتن.برای دور شدن از همه تقدیرهای آیندم.خودم باید خودم و حل  کنم.

چه موندنم تو اینهمه دورویی و نقاب و خود خواهی که همش تو خودمم موج میزنه عین اینه که فقط با یه عادی شدگی بوی گه پیچیده تو فاظلاب اطرافم و به گل قلب کنمو تغیر داده باشم.از حواس خاین ما برمیاد که هروقت خواست ادراکامونو با اون چیزی که خالق هوس کرده عوض کنه...

چند سال میشه که پوچی همه وجودم و پر کرده اما الان خیلی مصمم تر شدم واسه پایان دادن به بودنم...

یه بار یه جون سالم بدر بردم.من معنی مرگ و میشناسم.من وحشت مردن و ماهها تجربه کردم.پس حق دارم بخوام خود اونم تجربه کنم....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 18:7  توسط م  | 

این قاعده درست زندگی کردن ه میگه از هر دستي بدي از همون دستم بت میدم.یعنی دقیقا عین یه معامله که همه حواساشون جمعه یهو کلاه سرشون نره.اينجا دنيای پر معادله زندگی ه من و تو امثال ما آدماست و اگه با قاعده خودشون چلو نریم قطعا يا سوارمون میشن یا اينکه اصلا معنی خیلي کارا رو نمیفهمن.

فقط باید مردم را طلبکار نگه داشت نه بدهکار .وقتی تو روابط رفتارها از وزن هم خارج ميشن عملا توقعها از همسطحی خارج میشن . من حسم تا حالا این بود که این رفتار و این منش بهترین کار ه .

باید به دل تکیه کرد اما خیليا بهم فهموندن نه دل خیلي غلط زیادي کرده

.نمیدونم اما تا جایيکه تا این 28 سال تونستم سعی کردم معادلاتم را حتی اگه شده جون بکنم.حتی اگه شده از همه ذهن و تلاش و بودنم و مایم بزارم تا آدمايي و که میان تو حیطه بودنم آدم ببینم و بشناسمشون و هرچی میتونم از همه حسام بفهممشون.

 دیگه باید کم کم دست و پامو از این نوجوانی و جوانی کردن بيارم بیرون بخوام نخوام دارم میرم تو دهه 4 زندگیم و تا مردنم زور بزنم 3 دهه مونده پس باید ديگه قاعده ها رو یاد بگيرم تا کی میخوام عین منگا بچرخم و همه از ته دلشون از اینکه با من بودن بهم بخندن و بدونیکه حس کنن کی بود چش بود چی میخواست چجوری میشد باش بود (و هزار و یک تلاش دیگه ای که ميکردم تا بفهمونم حتی به خودم که مهدی احساس وقتی احساسه که بتونی از تو سينه ببریش بیرون و آدمایی که باهاشونی اونو لمس کنن) فقط از بودن با مهدی و آرامش پیدا کردن باش از بغلم گذشتن ........ ا
انگاری حتی با خودمم غریبم.یه روزي تمام ميشه .من اينو دارم ميبینم .من تند تند گذشتن روزا رو دارم میبینم. دارم شمرده شدن موهای سفیدم و میبینم .دارم تنهایي ه توم را که از تو میخورتم ميبینم.دارم شادیای کودکانه ای و که ازم پر کشيد رو میبینم.
دارم تو آینه مهدی اي و که هیچوقت حتی خودمم نشناختمش ميبینم.
امروز قصه مهدی ها دیگه تموم شده.امروز روز واقعیتهاست تا بوده همین بوده. تا بوده همیشه محاسبه بود ه و بس .

راست راسته واقعاا راسته حساب حساب ه کتاب کتاب و برادر برادر حتی تو ناز کردنها حتی تو انگشت لا موها کشیدن.حتی تو اشک ریختن و دل شوره زدنها. حتي تو دل مشغولیا.
الان وقتی میفهمنت که باشون با زبون خودشون حرف بزني،بخندی و از دور آب شدنشونو تماشا کنی و حتی به روی خودت نیاري ،نکنه این به رو آوردن بشه همون مثل از کنار آتیش رد شدن و موظب باشی دامنت آتیش نگيره.

آره خوب قاعده مهم: آتش برای گرم شدن است به اينکه کنارتان میسوزد میمیرت هیچ کاری نداشته باشید ،فقط باید سعی کرد از کنارش یه طوری گذشت که نسوخت و از سوختنش داغ شد.
زندگی يعنی گذر از همه قاعده های فطری احساسات و رسیدن به قاعده های اکتسابی ه خرد و عقل.
عقل همه چيز را محکم و پر بنیان گفته و ميگه.بش دقت کنیم. و باید هرچي میگه رو مو بمو انجام بدیم.اون خیر و صلاح زندگی عین آدما و تو آدما را به ما یاد میده.احساس یه داش آکل زخمی ه که رفتن خون از بدنش رو هم فراموش کردن.
بگذريم ُبگذریم .هر چي رو اين دل و بمالی الان نميدونم چرا اين یه ماهه انگاری ترکیده.اونقد بد ترکيده که خودم تو آینه نديده ميگم این مهدی نيست یه ماسک بودن ه.میگم دیگه،ديگه مهدی و نمیشناسم.باید سعی کنم دوباره بشناسمش با قاعده ساده دورو برم نه تو وجودم .با قاعده همه مهدیاي دورو برم.مجتبي ها و محسنا.

این دنیای واقعیتاست و تو خیال نميشه زندگی کرد .تو خیال میشه پول منو مصادره کنن و بفهمم دوستی که حس میکردم دوستمه اون رفته نشسته پشت یر من هزار و يک حرف زده و حتی باکیش نبوده از اينکه چه به زندان و چه بالاتر از زندان.فقط باید از اون مرحله خودش به سلامت بيرون ميومد.آره راست میگن راست راست.من از با آدما بودن خيلی چیزا یاد گرفتم.اين عين واقعیت ه چیزایی که آویزه رفتارام کنم .تو کارم تو زندگيم و تو این نصف عمر باقيمونده.اينجا دنیای توی من نیست که هرکی بهم گفت سلام .واقعا سلامتیمو بخواد اینجا سلام يعنی راه نفوذ به آدما که تا وقتی شیره ای هست بنوشیم و وقتی تموم شد تف کنیم.
به خدا من به هیچ وجه گلایه نمیکنم.چون گلايه کردن مسخره ترین کار ه ممکن ه.کار ه بچه هاست حتی پشیمونم از خیلی حرفایی می زنم و  زدم.اونا اشتباهایی از سر سادگیم بود.بايد با هم باشيم اما بهم نچسبیم.وقتي میچسبی حتما باید منتظر این باشی که یه روزم شونه ی ه تکیه گاهه مور مورش شه و خواب بره و مجبور شه جاشو عوض کنه.اونوقته که با سر ميخوری زمين.
دنیای عجیبیه ،دوتا قاعده بهم چسبيد ه رو باید یاد بگیرم رعایت کنم
همرنگ جماعت شم و بدل نگیرم.

هرکی هرکار کرد بگذرم و کار خودم و بکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 21:34  توسط م  | 

اون قدیم ندیما وقتی خودکارو دستم میگرفتم ول میشد رو صفحه.خیلی وقتاش اگه کلمه ها نمیومدن .فقط نقاشی میکشیدم.انگاری لذت میبردم از اینکه رس خودکار و بکشم.

اون موقع ها یه تفریح م ور رفتن با خودنویسای مختلف بود.انگاری خیلی برام دلچسب بود وقتی بوی جوهر تو انگشتام میپیچید و هرچی تلاش میکردم پاکش کنم تا پوست پوسته نمیشد نمیرفت.

کیبورد لعنتی مثل همه ابزارهای مدرن شدن آدمو از همه حسای کودکی و نداریا دور میکنه.اون موقع ها هیچی نبود و له له این روزا رو میخوردم.امروز خیلی چیزا اومده اما بوی خاک آب پاشیده حیات خونمون خیلی وقته گم شده.

دلم زود زود میگیره.من مطمئنم یه مرگیم هست یه چیزایی تو وجودم میفهمم که وول وول میزنه اما نمیدونم چیه به همه اطرافم دست میزنم اما انگار جز دستمالی کردن و دنبال یه راه دیگه گشتن چیزی عایدم نمیشه.

افسردگیم واسه خودش عالمی داره.انگار یه جور مستی ه تو خود بودن،لااقل ش اینه که فرصت پیدا میکنم بیشتر با خودم حرف بزنم و از خودم گشتنو تجربه کنم.من میخوام بفهمم اما هیچ راهی پیدا نمیکنم.میخوام ببینم اما هیچ چراغی روشن نمیکنه.همش فقط سرم به دیوار خورده.ب

خدا گیجم.منگ و مست.یه لحظه هایی میام خودمو به خیلی چیزا بزنمو گم و گور کنم.اما این زجر ه خوره وار نمیکنتم.تنهام نمیزاره .انگار آبدیده با وجودم شده و هرچی سعی میکنم بیشتر درد بودنشو میفهمم.

با خودت فکر میکنی چرا اینجایی.اول هزار و یک جواب فلسفی تو خودش غرقت میکنه.میگردی کلیم کیف میکنی که چقدر داری میفهمی،کلمه ها هرروز سنگین تر میشن و مفاهیم دور از دسترس تر.از دنیای آدمای دور و بر که مثل پشگل تو چشمت رنگ پیدا میکنن دور میشی.هی بیشتر باد میکنم.این باد لعنتی به تلنگر یه نگاه میشکنه . انگار از بلندترین ارتفاع ممکن پرتت میکنه پایین.با خودت حس میکنی مسیکه تمام اون فهمیدنا هم یه جورایی پشگل وار بوده.پس ناخوداگاه افسرده میشی.تو خودم میرم دوباره روز از نو روزی از نو تلاش و خستگی و فکر کردن و اعصاب خوردیای روشنفکرانه و باز نفهمیدن.لامصب خیلی سخته وقتی با همه وجودت میفهمی که نمیفهمم.نه هیچی نمیفهمم.آخه خیلی پستی میخواد بزارتت تو یه بیابون که با غرور آخرش باید فریاد بزنی بابا من نمیفهمم.

پس چی؟که چی بشه؟

بگذریم از حرفای قبلیم دور نشم.کجا بودم؟آهان بعد از درونگردی پس از روشنفکرشدن،باز برمیگردم تو همون اجتماع حالا با خودم یکمی سعی میکنم روراست تر بشم.حالا میخوام روراست به تخمم بگیرم همه چیزو.باید مثل همه این آدمای باحال باشم.در این لحظه نقش پشگل از همه مردم کنارم گرفته میشه و به خود ه قبلیم میدمش.والا مردم آدمای باحالین که انگاری خیلی زودتر از من فهمیدن باید چیکار کنن.بابا اینا دمشون گرم چقد دارن میفهمن.دارن میگردن.کار میکنن.محبت میکنن.میخورن.پول در میارن.هدفای بلند بلند دارن.سکس میکنن.مست میکنن.حالا یکی با مذهبش حال میکنه یکی با انکاراش.اما قصه همشون اینه.انگاری خیلی میفهمن و میدونن چیکار باید بکنن.من ه پشگل این اجتماع داشتم فقط راهو گم میکردم و این آدمای عزیز و آلوده.اینجا پس باید یه دنده بک زد و دور زد.دور ه کامل حالا میشه تو این مردم تند حرکت کرد.فقط یه دغدغه دوباره میگه :دینگ.

ا ا ا ببینم من به اینا میرسم؟میتونم راه  و زود پیدا کنم.بالاخره باید تند تند دوید.میشم یه جورایی کپی کار اونا ،انگاری آرامش ه داره بر میگرده .انگاری دارم یه برنامه جدی ای واسه بودنم میچینما.خوشم اومده.حالا منم هرکاری دور و برم میکنن دقیق نگاه میکنم  و میکنم.یه وقتایی میشه مست کرد میکنم میشه سکس کرد میکنم.خوردن که معنی زندگیه.کلیم کتاب میخونم که توش از عشق بگه.نگفته بودم تو این دنیای جدید عشق خیلی چیز ه باحالیه.اینا خوب عاشقی میکنن.تازه یه هدف مقدسم هست

یه تعظیم بشون میکنم.پس باید عین معلمای دور و برم منم عاشق شم دیگه.کلی کارای دیگه هم هست میشه برم جیشم و بکنم بدون ابنکه نظافت همه رو بهم بزنم.میشه به اطرافیانم کمک کنم.من باید یاد بگیرم که دادن یه امر پسندیدست و یه لذت تو این آدما.اما راهه دادنو مییشه یاد گرفت؟

آره که میشه.باید یه جوری بدی که دست چپت نفهمه اما لذت ببری.اینم یه قاعده جدید نیستا نه نه .من نمیشناختمش.حالا که شدم عین دوستای ناز دور و برم عاشقیو معنویتهای اونا رو لمس کردم با خودم فکر میکنم .وای چدر بی مانند دارم از بودنم لذت میبرم.چه بالا چه بلند.و پر غرورمیشم که بلاخره از همه دردای پوسیده کننده تنم دور شدم و دارم از خماری اون افیون تفکر بیرون میام.

آخه لامصب نمیشه.تو با خودت چی فک میکنی .فقط کافی یه لحظه دلت بشکنه.یه لحظه این اشکا از زیره چشات بترکه.دلت میپکه بر میگردی به خونه اولت.به همون گهکده اولت.به تمام نفهمیدنات. و اینبار خیلی دردناکتره اینبار حتی لاکتم پیدا نمیکنی.پس باید کجا برم.کجا میشه افسردگی کرد؟

کجا میشه لااقل نفس و تو سینه حبس کرد تا اونجایی که فقط هر دفعه به خودم بفهمونم تو اوج ترسویی عرضه گم کردن گورمو از این دنیا ندارم.ایندفعه کمرم گرفته .نمیشه صافش کرد هرچقدم عاشقی کنی.دیگه فهمیدم که این عاشقیم یه بازی بود. تهش یه گه مثل همه گهای آفرینش.

اگه فکر میکردم اینجای نوشتم وایمیاسم.نه دیگه.میدونی همه ناله های من از یه سوطش یرمیاد .واسه همینه که رنگ و بوش یکیه.میشه هم توقف کرد.میشه هم خفه شد .اما به چه بهونه ای ساکت شم.آخه سکوت کردنم بهونه میخواد.من هنوزم مطمئنم یه روزی از این بودن ه ساختگی میام بیرون.میزنم زیر کاسه کوزه همه زندگی کردنام.اونوقت شاید یه کوچولویی ساکت شم.م

قاعده این بازی سادست یا باید اونقده تو لاکم برم که نفسم همونجا بگیره.دست وپا برنم،نمیدونم تجربه کردی خفه شدنو یا نه.حس جالبیه.همه انرژیت میشه تلاش واسه اینکه یه باد از خودت بیرون کنی و دوباره التماسش کنی که برگرد.محتاج میشی.التماس میکنی.زانو میزنی .جلوش سر خم میکنی.به خودت میپیچی و اونوقته که میشه با زور تو همون لاک یه بیلاخ گنده داد و رفت.یه راه دیگشم اینه که هی از این موود به اون موود.هی مردمی شی و هی افسرده و این دور هیجان انگیز و تکرار کنی.یه وقتایی حالم میده ها.یه شور عجیبی داره.حتی رو سکس آدمم تاثیر میزاره.یه مدت از هرچی شهوت دور میشی.میشینی دور و کنار خودت.با خود ارضایی کار خودمو راه میندازم.یه وقتایی هم میشه اونقد هیجان داشت که ا ز انسان بودن خودم بال در بیارم بشم عین جد بزرگم.میمون کبیر.قصه میونا را نمیخوام اینجا بگم ولی بخونین خیلی جالبه یه سرچی بکنید.حس میکنی تو این یه موردم راجب م نامردی شده.

اونی که داشت برنامه ریزی میکرده.فقط مارو بزک دوزک کرده و خیمه شب بازیشو میکنه.جالبش اینه که شاهزاده حوای تماشاچیشم خودشه.انگار یه هرمافرودیته که خودش برنامه ریزی میکنه.خودش میکنه و خودش ارضا میشه.مجری و تماشاچیش خودشه.ماها فقط نقش اجراکننده های دم و دستگاشو داریم.

داشتم میگفتم این دوره باحال و میشه هی تکرار کرد.لذت بودن هم برد تا یه وقتی بشی شادروان و حالا فرقی هم واست نمیکنه که تو موود افسردگی بوده یا هیجان مهم اینه که تو این دور بدور از اینکه تو فضای تعلیق نفس گرفتگی مرگو تو حدقه چشمات نبض زنان حس کنی.یا زیر لاستیکای یه ماشین یا با یه نپیدن قلب یا هم کلی باکلاس تو 2000 سالگی کنار همه زاییده هات سر به بالین گذاشت ه ، وصیت کوفتی و میکنم و بای بای میگم و بعد یه عروج عرفانی.حالا بگذریم از اینکه بعدش چه خبره....

حالا تو جای من.بعد اینهمه فریا واقعا میشه چیزی فهمید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 0:15  توسط م  | 

دخل و تصرف تو دنیا آنقد زیاه که گیج می شی واقعیتا چقدر با دستا و خواسته هام همخونی داره.

لامصب این تنهایی آنقد گه و مزخرفه که هرکارش میکنی و با هر راهی که میخوای پرش کنی تمومی نداره و نمیشه از شرش در رفت.انگار ماها یه جورایی نفرین شده همین تنهاییایم.راستی راستی آفریده ها که خیلی تنهان ،خیلی وقتا با خودم فک میکنم کاش حیوون بودم و خیلی کمتر از این حرفا میفهمیدم.دنیایی دارن این حیوونا،لااقلش اینه که این قواعد آشغال و دست و پاگیر ما رو روح و روانشون نیست و حالشون بهم نمیخوره از زندگیشون اگه به پوچیش فک کنن.

تا حالا چندتا حیوونو دیدین یا شنیدین که خودکشی کرده باشن یا در بدر دنبال پیدا کردن یه جواب بوده باشن؟چندتا  از دورو بریاتون تونستن یکمی ازدغدغه ها رو تو این موجودات ببینن.

میدونی همه حسنش این بود که لااقل دنیامون یکمی کوچیکتر میشد.سوالامون کوچیکتر بود.دغدغه هامونم.اصلا همش یه طرف همین نفهمیدن یه طرف.

وای که چقدر فهمیدن سخته.وای که حالم از این تلاش و تقلام بهم میخوره.کثافت همه وجودمو گرفته و هی این در و تون در میزنم کاش میشد دیوونه میشدم و هیچی نمیفهمیدم.واقعا یه وقتایی به حال این نفهمیدنا قبطه میخورم.

مثل یه بزدل از بودنمون لذت ببریم و از بودنمون نهاییت لذت و ببریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 16:23  توسط م  |